Saturday, March 16, 2019

باختمون هیچ، بردمون هیچ

نمی‌توانم بنویسم. در واقع درستش شاید این باشد که چیز چندانی برای نوشتن در زندگیم وجود ندارد. ذوقی نیست، اشتیاقی که دستت را بگیرد و وادارت کند به کلمه. کسی را ندارم که برایش بنویسم. نه رفیقی که بخواهم چیزی را با او شریک شوم، نه معشوقی که سرود ستایش برایش سر دهم. شبیه همان ترانه زویا زاکاریان که ابی خوانده: من خالی از عاطفه و خشم، خالی از خویشی و غربت...کسل کننده روزگاری است. 
کار فرساینده این چند ماه هم مزید علت شد. نه توانستم خوب بخوانم، نه شد که درست ببینم. کتاب و فیلم درخشان ذهنم را برای نوشتن آماده می‌کنند، ایده می‌دهند، شوق ایجاد می‌کنند. این را هم در شش ماهی که گذشت نداشتم. وزنم هم بسی ناجوانمردانه بالا رفته بود، وقتی به این حد میرسد دیگر خودم را دوست ندارم، میلم به زندگی کم می‌شود و چرخه‌ای از ویرانگری شکل می‌گیرد که ننوشتن نتیجه نهایی آن است.
فدای سرم در نهایت. چیزهایی در این جهان وجود دارد که از عهده من خارج است؛ یک‌تنه نمی‌توانم کاری بابت‌شان بکنم. بعد مدتها سعی کردم کمی از پوست خویش به در شوم، به گل نشستیم. غمگین شدم بعدش ولی فکر کردم زندگی همین است دیگر. یک سال راه رفتی به زمین و زمان گفتی نه، حالا جنبه‌اش را داشته باش به سهم خودت نه هم بشنوی. نه هم نگفت البته، اصلا هیچ چیزی نگفت. به بامزه‌ترین وجهی نادیده‌ام گرفت. چهار روز منتظر ماندم، سه جمله نوشتم، دو کلمه حرف حساب هم آخرش نصیبم نشد. این رسم جدید است؟ آدمها را نادیده بگیریم وقتی تمیز و صریح درباره خودشان حرف می‌زنند؟
اینها همه را نوشتم که بگویم سال مزخرفی بود در همه ابعاد. به چه کسی دارم این را می‌گویم؟ به خدا اگر که بدانم، مهم هم نیست، مدتهاست اینجا شده چاه مدینه، من سرم را در چاه می‌کنم، چند کلمه حرف میزنم، به طنین صدای خودم گوش می‌دهم و برمیگردم به زندگی.
هه...زندگی. البته که این نیز بگذرد لابد.

Monday, January 28, 2019

روز دوم

وسوسه همیشه موضوعی ذهنی است. یعنی راستش را بخواهی آن چیزی که فرساینده و دردناکش می‌کند ابعاد ذهنی حیرت‌انگیزی است که ذهن آدمی به موضوع وسوسه می‌دهد و آن را به شدت فربه می‌کند. به دور از این فربگی خیالی هیچ چیزی در عالم واقع آن چنان نیست که غیر قابل مقاومت فرضش کنی؛ حال می‌خواهد میل به تماشای آبشار نیاگارا باشد یا خوردن یک بشقاب زرشک‌پلوی مرغوب و یا چشیدن طعم تنی سخت خواستنی... در تمام این موارد آنچه آدمی را زیر بار میل می‌فرساید اصل قصه نیست، خیالش است برای همین است شاید که گفته‌اند زدن به دل وسوسه بهترین راه برطرف کردنش است. غیب گفته‌اند البته حضرات. اگر می‌شد که با میل این‌طور یکی شویم و سیرابش کنیم پس دیگر چه حاجت به فرسودگی؟ فرسودگی از خواستن و نداشتن، از تمایل داشتن و نتوانستن برمی‌خیزد. دارم سعی می‌کنم خیال را از واقعیت جدا کنم، هر چیزی را در جانم برگردانم به همان جا که به آن تعلق دارد و آشکارا می‌بینم گاهی معنای نیک‌بختی و خوشی در زندگی به امیالی گره می‌خورند که در واقع هیچ ربطی به هم ندارند اما به رغم تمام این بی ربطی ما را زیر فشار خویش له می‌کنند

Saturday, September 1, 2018

سفرت سلامت

وارد که شدم سرچرخاندم همان سمتی که عکس او بود، عادت داشتم به تصویرش سلام کنم، قاب عکس سرجایش نبود. چند لحظه خشکم زد. شبیه حامد شب یلدا که آن‌طور مویه می‌کرد: یعنی بی‌خبر؟ بقیه‌اش را نفهمیدم که دیگر چطور گذراندم. فقط به یادم مانده که برای دخترک گفتم او را با خودت نبر، بگذار هر چه که هست همین جا در ایران بماند، بدون یادگاری از او برو، هر آنچه از مهر در قلبت هست و هر آنچه که از زخم بر جانت مانده، برای یک عمر کافی است؛ بگذار که بقیه‌اش هر چه که هست بماند همین جا.
نگفتم که بگذار بماند برای من، برای من که تا همیشه سایه‌نشین نبودن او هستم. گفتم برو، باید که رها شوی از او، رها شوی از ما. نگفتم که ببخش ما را: او را برای رفتن، من را برای کم بودن. گفتم جوانی و تمام زندگیت هنوز پیش روی توست، برو زندگی کن، یقین دارم که او هم همین را می‌خواست. نگفتم اگر تو بروی، در این خانه بسته می‌شود و دیگر مجالش نیست که گهگاهی بیایم، دست بگذارم بر جای تنش روی زمین. گفتم سفرت سلامت.

Saturday, July 21, 2018

نامه بیست‌و‌هفتم

پرسیدم که می‌دانی من نامه نوشتن را دوست دارم؟ جواب داد که نه. نتوانستم باورش کنم. گمانم که اعتمادم به آدمها را از دست داده‌ام؛ نشانه‌ای جدی برای اینکه مطمئن شوم اعتمادم به خودم را از دست داده‌ام. یک وقت‌هایی برای نگهداشتن دیگری دروغهای کوچک بی‌ضرر می‌گوییم و گرفتاری از همین جا شروع می‌شود از این که چیزی را نشان میدهیم که نیستیم، آدم با خودش ناگهان غریبه نمی‌شود، همه چیز به تدریج و کم‌کم شکل می‌گیرد. چیزهایی می‌گوییم که واقعی نیست، کارهای کوچکی انجام می‌دهیم که به ما تعلق ندارد، ریز و کم‌کم و تدریجی...بعد ناگهان چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم به آدم دیگری تبدیل شده‌ایم، چهره‌ای که در آینه نمی‌شناسیمش، دوستش نداریم،قابل اعتماد نیست؛ بعد می‌پنداریم این زندگی و دیگرانند که قابل اعتماد نیستند.
نمی‌دانم خبر خوبی است یا نه، دیگر دلم نمی‌خواهد برایت نامه بنویسم. نه که تمام شده باشی یا دیگر دوستت نداشته باشم اما این نامه‌ها یادگار دوران خاصی از زندگی من بودند. دیگر حال دلم شبیه آن دوران نیست، طبیعتا این شکل نامه نوشتن باید صادقانه باشد. الان اما شبیه همان دروغ گفتن و کارهای کوچک بی‌ربط انجام دادن است که آن بالا نوشتم. همچنان مدام حرفت را میزنم، بیش از همه با خودم، از محبتم هیچ کاسته نشده فقط حس میکنم دیگر نباید برایت نامه بنویسم. 
خاطرات شبیه شبح گاهی مرا محصور می‌کنند، محاصره می‌شوم با یاد اما دیگر غرق نمی‌شوم، نمی‌سوزم. امروز هم آمده بود و بالای سرم می‌چرخید، اما چند کلمه که حرف زدیم صفیر کشان از بالای سرم گذشت و رفت. باید این را بدانی دوستت دارم یا لااقل آن تصویری که از تو در دلم دارم را بسیار بسیار دوست دارم اما دیگر برایت نمی‌نویسم.
دوران سخت و تلخی بود اما خوبی‌های خودش را داشت، نه؟

Saturday, June 23, 2018

نامه بیست وششم

تعریف کرده بودی که مست و ملول و د‌ل‌تنگ برایش نوشته‌ای:« از تو بسیار دورم، بیشتر از برد موشک‌های شهاب حتا». بعد با خنده می‌گفتی که نمی‌دانم در آن وضعیت غوطه‌وری در حسرت و امید و الکل؛ این موشک‌های شهاب از کجا به ذهنم رسید؟...می‌خندیدی و می‌گفتی و هزار افسوس پشت هر لب‌خنده‌ات بود.

Monday, June 11, 2018

نامه بیست و پنجم

ما چهار نفر بودیم: من و تو، نون و ب. سال هفتاد و پنج، علم‌وصنعت جفنگ، پیاده‌روی‌های طولانی از امام حسین تا رسالت، از رسالت تا آرژانتین، از آرژانتین تا انقلاب، بی پولی، نومیدی، درسی که دوست نداشتم، روزگاری که غمگین بود...چرا آن سالها این همه نکبت گذشت؟ آدم چرا باید بیست سالگیش را این طور بی برکت سر کند؟ دقت کرده‌ای خیر سرمان همیشه وقتی می‌فهمیم که انگار نفهمیدنش بهتر است؟
بماند. ما چهار نفر بودیم: من و تو، نون و ب. نون را همان سال‌ها به نیمه تاریک نیرو باختیم. غرق شد در تباهی درونش و جذب شد به تاریکی بیرون، بعد هفتاد و هشت دیگر دوست ما نبود که نبود و چه حیف. تو را به مرگ باختیم، ساده، بدون تلاش، بی‌نبرد، پر از افسوس، پر از چرا و پر از حسرت. حالا من مانده‌ام و ب.
دو روز پیشتر تماس گرفت و گفت می‌خواهد ایران هم مراسم بگیرند. برایت ننوشتم، لابد که خودت خبر داری، بیرون از ایران عروسی کرد. از من خواست متنی در ستایش ازدواج بنویسم و موقع عقد بخوانم. به شوخی گفتم الان حال و روزم طوری است که فقط میتوانم متنی در وصف طلاق را خوب در بیاورم ولی به چشم. حالا دارم نگاه می‌کنم به کاغذ سفید ورد و ذهنم خالی است، همان‌طور که جای تو آن‌جا پیش ما موقع مراسم خالی است. غمت نباشد اما، شات اول را به سلامتی عروس و داماد بالا می‌روم، دومی را به یاد تو، برای تو و سومی را به سلامتی هر کسی که عاشق است...یادت هست؟ 

Saturday, June 9, 2018

نامه بیست و چهارم

دلم می‌خواهد بیایم سر مزارت. دلم خیلی می‌خواهد که بیایم آنجا و حرف بزنیم هر چند باید اقرار کنم دیگر چندان یقین ندارم که چیزهایی را که میگویی به درستی میفهمم. یک‌جورهایی در ذهنم دارم با مرگ مسابقه می‌دهم. انگار که آدم ناگهان فرض کند از کجا معلوم که باز هم فرصت داشته باشد؟ آن بطری شراب ده ساله را یادت هست مدام موقع اسباب‌کشی از این خانه به آن خانه می‌بردم و می‌گفتم این را فقط در لحظه‌ای سعد بازش می‌کنم؟ خب فکر کردم ابله وقت مبارک که نیامد، بازش کن و حسرت به دل نمان. همین دفعه آخر که بابا آمد تهران با هم بازش کردیم. شیراز را هم لابد یادت هست که چه مقاومت می‌کردم و نمی‌رفتم، مثل یک نذر قدیمی که فرض کنی آن‌جا را وقتی می‌روی که دلت حکم کند حالا وقتش است. آن را هم همین اردیبهشت رفتم. از کجا معلوم که آدم بماند؟ یک سری حرف نگفته بود و خواسته مطرح نشده، گفتم و مطرح کردم. نتیجه‌اش فرع است، اصل اینکه دیگر بدهکار خودم نیستم. شانه‌هایم سبک است دیگر...حسرتی به دلم نیست؛ از میان همه ای کاش‌ها فقط همین مانده که در آن سال آخر باید بیشتر می‌دیدمت، بیشتر حرف می‌زدیم، بیشتر وقت می‌گذارندیم. تقصیر هیچ کدام‌مان هم نبود، می‌دانم. کی فکر می‌کرد که زندگی این همه بی بنیاد باشد؟