Tuesday, June 11, 2013

به حسن روحانی رای می‌دهم

1- از انتخابات مجلس قبلی و مجلس هفتم که فاکتور بگیریم من از 1375 تا حالا تقریبن در همهء رای‌گیری‌ها شرکت کرده‌ام و این بار حس بدی دارم برای رای دادن اما تصمیمم را گرفته‌ام در انتخابات ریاست جمهوری شرکت و به حسن روحانی رای میدهم
2- جدی‌ترین مشکل من برای رای دادن بی‌وفایی به میرحسین است، سال88 رایی دادیم و مردی پیدا شد که پای رای ما ملت ایستاد. گفت خط قرمزم حق مردم است و... خیلی سخت بود، سخت هست برایم که وقتی رییس‌جمهورم در حصر است رای او را خرج دیگری کنم اما با خودم فکر می‌کنم شاید همین رای گام اولی باشد برای رفع حصر و گشایش. شاید هم بر خطا باشم و امید واهی میبندم نمی‌دانم فقط می‌دانم بالاترین انگیزه‌ام برای رای دادن ممکن کردن رفع حصر از رهبران دربند سبز است
3- سخنرانی دکتر حسن روحانی در تیرماه 1378 را از یاد نمی‌برم. اگر می‌خواهید بدانید حالم چطور بود به یاد 29خرداد 88 بیافتید: یک چنین حالی، با این وجود به گمانم با وضع فعلی و مجلس عمیقن اصولگرا و نحوهء آرایش قدرت هیچ کاندید اصلاح‌طلبی کاری از پیش نخواهد برد. یک محافظه‌کار میانه‌رو- و من میان محافظه‌کاری و اصولگرایی فرق می‌گذارم- بهترین گزینه است. از ابتدا به ناطق نوری فکر می‌کردم و حالا هم حسن روحانی را جایگزین مناسبی برای ناطق می‌دانم
4- رایمان را می‌شمرند؟ کمتر از یک درصد به انتخابات سالم امیدوارم منتها اینجا که من ایستاده‌ام همان یک درصد ارزش ریسک کردن دارد. نظر به اینکه می‌دانم شانس برنده شدن یک درصد است اصلا و ابدا نگران فردای انتخابات نیستم. به گمانم هر کدام دیگر از این حضرات هم رییس‌جمهور شود حاکمیت چاره‌ای نخواهد داشت که بین جنگ و سازش با غرب یکی را انتخاب کند و چنین تصمیمی در ریاست جمهوری گرفته نمی‌شود. حتی اگر زبانم لال جلیلی هم به ریاست دولت برسد تصویر روزگارمان از دو سال گذشته تیره‌تر نیست، آن را طاقت آوردیم، این را نیز تاب خواهیم آورد
5- اما اگر آن یک درصد به جایی برسد زندگی‌مان کمی راحت‌تر خواهد بود، به گمانم نهادهای مدنی تقویت خواهند شد و شانس بیشتری خواهیم داشت برای رفع حصر و آزادی زندانیان سیاسی
6- هیچ پیشنهادی برای  دوستان نازنینی که قصد ندارند رای بدهند ندارم اما دوستانی که قصد دارند در انتخابات ریاست جمهوری در تهران مشارکت کنند به گمانم خوب است در انتخابات شوراها هم به لیست اصلاح‌طلبان رای دهند

Saturday, June 8, 2013

سایهء بلند کهن الگوی پدر

استدلالی را، مبتنی بر عدم شرکت در انتخابات، مکرر از آدمهای اطرافم میشنوم به این مضمون که اگر ما برویم رای بدهیم و فردای انتخابات فلانی بیاید رای ما را ، رای به نظام فرض کرده از آن ابزار مشروعیت بسازد چه؟
برای پاسخ، بگذارید گریزی بزنم به روانشناسی تحلیلی. یونگ از پدیده ای حرف میزند به نام کهن الگوی پدر. آدمهای گرفتار این کهن الگو در یک دوراهی سخت گیر میکنند: یا تلاش میکنند هویتشان را به تمامی مشابه پدر بسازند یا تیغ بر دست گرفته بر هر رفتاری که رنگ و بوی پدر را بدهد،خراش میاندازند. در واقع تحت تاثیر این عقده همهء ما یا یکسره شبیه پدر میشویم، چون او می اندیشیم- در واقع میگذاریم او به جای ما فکر کند- و ارزشهایی مشابه پدر خواهیم داشت یا تمام قد برابر پدر ایستاده هر ویژگی به صرف تعلق داشتن به پدر رد شده، برایمان قابل قبول نخواهد بود. ما در تاثیر کهن الگوی پدر یا به تمامی شبیه پدریم یا در یک منفی ضرب شدهء او. یونگ تاکید میکند شوربختانه این دو حالت از منظر روانشناسی به یک اندازه صدمه زننده هستند چون چه در تشابه و چه در تنافر فردیت آدمی تحت تاثیر سایهء بلند پدر محو شده از میان میرود. ما به جای اینکه جستجوی کنیم خرسندی و صلاح ما در چه هست تمام توان خود را به کار میگیریم که یا پدر را خشنود کنیم و یا با او بستیزیم.
حالا برگردیم به انتخابات، بسیاری از ما به جای اینکه بررسی کنیم رای دادن یا ندادن، کدام یک به صرف و صلاح ما و مملکت است تمرکز کرده ایم روی بیانیهء تشکر و شعار مشروعیت ظهر روز پس از انتخابات. بعضی از ما شبیه همان فرزندانی هستیم که با صدمه زدن به خویش و با هر قیمتی میخواهند با پدر مبارزه و مرزبندی کنند فارغ از اینکه درست و نادرست وضعیت موجودشان چگونه است. اینجاست که شاید بشود ادعا کرد چه آنان که به حکم پدر اول وقت پای صندوقهای رای میشتابند و چه آنان که برای مخالفت با او رای دادن را تحریم میکنند از منظر روانی همچنان گرفتار پدرند. پدری که تجربهء انتخابات اخیر مجلس نشان داده برای تشکر از حماسه سازی فرزندانش چندان دربند حضور یا عدم حضور آنان نیست.
من باشم فارغ از واکنش روز شنبهء حضرتش، با خودم فکر میکنم رای دادن در انتخابات موجود با همهء شبهه ها و دلنگرانیها آیا میتواند یک گام مرا و کشورم را بیشتر به پیش ببرد یا یک گام کمتر به پس براند؟ یقین در پاسخ این پرسش کمکم میکند کاری که برای من بهتر است انجام دهم نه کاری که پدر را خرسند یا خشمگین کند. پدر مدتهاست کار خودش را میکند، به گمانم وقتش هست نشان دهیم ما فرزندان هم بزرگ شده ایم، از زیر سایهء اجباری او بیرون آمده ایم و راه خودمان را میرویم
پی نوشت: باید یاداوری کنم یونگ بر این باور است که همه ما کمتر و بیشتر تحت تاثیر کهن الگوی پدریم و آدمی نیست که به تمامی از بند این آرکتایپ رسته، یا صد در صد در آن ذوب شده باشد. یعنی اثر پذیری از این کهن الگو یک ویژگی انسانی است و نشانهء هیچ ناهنجاری خاصی نیست. آنچه که یونگ رشد روانی میخواند تا حد زیادی در گروی بازیافتن حق انتخاب شخصی برابر کهن الگوی پدر است

Thursday, May 2, 2013

در ستایش یگانه بودن و هیچ کم نداشتن زندگی

1-یک‌بار داشتم برای دوستی می‌گفتم فرق می‌کند تنهایی با تنهایی. گاهی تنهایی انتخاب است، گاهی اجبار. آن اولی خوشایند است ،این دومی خورهء روح. من آدم خوش‌شانسی بوده‌ام در زندگی. همیشه دوستانی داشته‌ام که به تمایلم برای تنهایی احترام گذاشته‌اند و همیشه این حال را به من داده‌اند که تنها بودنم انتخاب است نه اجبار
2- وقتی خو کنی به تنهایی، کم‌کم فضاهای تنها بودنت گسترش پیدا می‌کنند. یاد می‌گیری در خلوت به تماشای خود بنشینی: رنج ببری یا عیش کنی. ناگهان روزی می‌بینی هیچ فضایی نیست که به خاطر تنهایی کیفیتش را از دست داده باشد و تنهایی گویی بافتهء تن توست... تنهایی می‌تواند رفیق باشد نه نفرین. رفیق‌ترین رفقایم آنهایی بوده‌اند که توانسته‌ام کنارشان تنها باشم
3- نامبرده تمایل دارد هم‌اکنون به سلامتی جان‌برارش تاواریش پیک بزند که یک جور معرکه‌ای در تنهایی رفاقت بلد است. ایامی داشتم که آسمان جهان آبی آبی بود. جهان با من مهربان بود: در لذت و درد، عشرت و عسرت؛ کم برایم نمی‌گذاشت. به یادم هست هفته‌ای یکشب مهمان خانه‌اش می‌شدم سه‌تار می‌نواخت، می می‌زدیم، شعر می‌خواندم، گپ و گفتی گاه تا صبح و همین  دور هم بودن تا یک هفتهء بعد برایم قرار بود
4- از آن مراحل آخر اخت شدن با تنهایی وقتی است که یاد بگیری یک‌تنه سر سفرهء می خوش باشی. منظورم آن پناه بردن‌های عصبی به مستی نیست که گهگاه تنها گریزگاه است، دارم به نرم‌نرمک میگساری کردن سرخوش تنها، اشاره می‌کنم که با خودت خوبی و با جهان در صلح، بی نیاز به اینکه بودن دیگری لازم باشد تا صلح خوبت را تصدیق کند
5- گفتم می‌خوری؟ گفت نه. یک سال پیش شاید من هم می‌نشستم در سایهء این نه. حالا؟ بلدم حال خودم را ببرم. زندگی گاهی می‌گذاردت بر سر دو راهی یک انتخاب سخت: یاد بگیری با آنچه که هست خوش باشی یا در طلب چیزی که نیست ذره ذره تلف شوی
6- نباید گذاشت تلف شود. زندگی را می‌‌گویم. ما همین یک فرصت را داریم. تمام سهم ما از بودن همین یک فرصت است. تنهایی نباید سد راه زندگی شود. اصلن شاید برایت نوشتم تنهایی ذات زندگیست، خود زندگیست و زندگی با تمام دشواری‌هایش عمیقن خواستنی است
7- در سی و شش سالگی حالا گمان می‌کنم تکلیفم با زندگی را می‌دانم: تجربه کردن، تا سر حد توان تجربه کردن؛ همه چیز را تجربه کردن و پای مسوولیت این تجربه‌ها ایستادن، به وقتش تاوان دادن و تا سر حد امکان بی حسرت ماندن. بی این، واقعن چه می‌ماند از این فرصت میان تولد و مرگ؟ 

Tuesday, April 30, 2013

از فوتبال، رئال و لادسیما

1-داستان اینکه آدمهای فوتبالی چطور در کودکی دل می‌بندند به تیمی و عمری هوادار آن باشگاه بودن چگونه بخشی از هویتشان می‌شود، خودش  قصهء نابی است. یادم می‌آید آث میلان را به خاطر فان‌باستن دوست داشتم و منچستریونایتد آن موقع متوسط، وقتی جز تیم‌های محبوبم شد که پدرم قصهء سقوط هواپیما و برخاستن ققنوس‌وارشان را برایم تعریف کرد. میان این تیم‌ها رئال اما قصهء دیگری دارد. منطقن من باید هوادار بارسلون می‌شدم که کرایف را با خود داشت، توتال فوتبال بازی می‌کرد و کاتالان بودنش برابر رئال مرکزنشین امتیاز محسوب می‌شد اما من شیفتهء رئال شدم. مگر نه که دل‌بستن‌ها عمومن بی‌منطقند؟
2- نه شبکهء 3 درکار بود، نه اینترنت و نه روزنامه‌های رنگارنگ. ال کلاسیکو بود و ما در سال 67 چه می‌دانستیم ال کلاسیکو چیست. دنیای ورزش شرح بازی را نوشته بود. رئال سه به صفر عقب بود اما برگشت به بازی و سه گل زد: دوگل هوگوسانچز مکزیکی و یکی بوتراگوئنو. عکسی بود از سانچز بعد از گل مساوی که با شادی پشتک زده و من بدون دیدن حتی یک بازی رئال از طریق کلمات و فوق فوقش یک عکس، شیفتهء این تیم شدم. انقدر گزارش بازی را مکرر خوانده بودم که اسم نفر به نفر اعضای تیم هنوز در ذهنم هست: پاکو بویو؛ چندو، میشل، وازکوئز، سانچز، بوتراگوئنو و...
3- نوجوان بودم. دنیای ورزشها را جمع می‌کردم. یک روز گربهء از خدا بی‌خبری رفت در جعبهء مجله‌های من مرد و مجله‌ها به دلایل بهداشتی سوزانده شدند. آدم در هر دورهء زندگی از چیزی معنا می‌گیرد و آن آرشیو مجله از عزیزترین داشته‌های آن وقت من بود... گربهء لعنتی
3- رئال حالا مورینیو را دارد که من مانند یک الگو، یک قهرمان دوستش دارم و می‌تواند تنها تیم اروپایی باشد که برای دهمین بار قهرمان این بازی‌ها شده... دلم می‌گوید مورینیو سال دیگر با رئال نمی‌ماند و دلم می‌خواهد دهمین قهرمانی، لادسیما با مورینیو اتفاق بیافتد نه با دیگری
4- به رویتان بیاورم بارسلونا فقط چهار بار قهرمان اروپا شده؟ نه کلن فکر می‌کنید لازم است اختلاف کلاس دو تیم را یاداوری کنم؟
5- برای رسیدن به لادسیما مانعی هست مانند دورتموند. بازی رفت را باخته‌ایم، بد هم باخته‌ایم و امشب باید لااقل سه به صفر ببریم تا به فینال لندن برسیم. ماموریت ناممکن؟ وقتی در برنابئو باشی و مورینیو روی نیمکت باشد هر چیزی ممکن است. حسم می‌گوید امشب شب فراموش نشدنی خواهد بود و خدا می‌داند چقدر دلم می‌خواست آنجا بودم، میان هواداران رئال: سرودخوان و سرخوش
6- سال 1375. استقلال بازی رفت را چهار به یک به نوف باخور ازبکستان باخت. مثل باخت رئال به دورتموند. تازه دانشجو بودم، انتخاب واحد را بهانه کردم و آمدم تهران. صد و بیست هزار نفر بودیم در استادیوم و در میان ناباوری سه بر هیچ برنده شدیم. شور آن روز وقتی از استادیوم آمدیم بیرون، آسمان آبی‌تر از همیشه بود. امیدوارم، از ته دل امیدوارم امشب بخت رئال سپیدتر از همیشه باشد

Sunday, April 28, 2013

دعوت به مناسک شناخت

میان فلاسفه من نیچه را بسیار دوست می‌دارم، نوعی شوریدگی در او هست که گهگاه به مانند پادزهری برابر ملال روزمرگی عمل می‌کند. در « چنین گفت زرتشت» نیچه جایی از سه مرحلهء تکامل روح آدمی سخت می‌گوید که چگونه جان شتر می‌شود، شتر شیر و شیر بدل به کودک»
در تصویر سازی نیچه، شتر نمادی از بار بردن است. نماد تمام زمان‌هایی که بار دشوار هزاران باید بر شانه‌هایمان سنگینی می‌کند، همهء آن اوقاتی که قدرت در تحمل متجلی می‌شود. سپس جان تمایل دارد که به شیر بدل شود. «جان می‌خواهد آزادی را فراچنگ آورد و سرور صحرای خود باشد» یعنی برابر اژدهای( تو باید ) شیروار از ( من می‌خواهم‌ها) سخن بگوید.
تخستین بار در ایام دانشجویی « چنین گفت زرتشت» را خواندم. جملات بالا هیجان انگیز بودند اما راه عملی زیستن‌شان را نمی‌دانستم. نمی‌دانستم تا هشت سال پیش به یمن دوست نازنینی با یونگ و اندیشه‌هایش آشنا شدم و سختی آسان شد. نوری که ایده‌های یونگ بر ذهنم افکند کمک کرد تا درک کنم خود بودن یعنی چه، مسیر دگردیسی از شتر به شیر چگونه است، با چه ابزاری می‌توان میان بایدهای اجتماعی و خواسته‌های عمیق روح آشتی برقرار کرد و...
حالا این نوشته به منزلهء دعوت است. دعوت به مناسک شناخت. دورهء جدیدی را از پانزدهم اردیبهشت ماه شروع می‌کنیم تا کشف کنیم چگونه تبدیل به کسی شده‌ایم که هستیم و چطور می‌توانیم به برکت این شناخت تغییر را ممکن کنیم... هر دوره‌ای برای من این فرصت عالی بوده که ذهنم را صیقل دهم و در آیینهء دوستانم، خود را بیش از پیش بشناسم. امیدوارم این بار هم برای یکدیگر آیینه‌های صادقی باشیم
در صورت تمایل به دریافت اطلاعات دوره با آدرس ای میل زیر در تماس باشید
amir.kamyar@gmail.com

Sunday, March 31, 2013

احمد صدر حاج سیدجوادی

ملی مذهبی‌ها را گرفته بودند. دوره دوم خاتمی بود و کسی هم نمی‌دانست چرا. پیرمرد را هم گرفته بودند. رفتم دایرة‌المعارف تشیع پیش خانم محبی که آن زمان جوری پناه بود برای ما و از عشق تا کار وقتی که کم می‌آوردیم بودنش آرام‌مان می‌کرد... جای آقای صدر خالی بود، گفتم دل‌نگران اویم که با آن جثه نحیف چطور سلول و زندان را تاب می‌آورد خانم محبی لبخندی زد و گفت وقتی آقای صدر زندان است من بیشتر آسوده‌خاطرم چون وقتی دوستانش را می‌گیرند و خودش آزاد است چنان غصه می‌خورد و شرمسار است که همیشه نگرانم سکته کند
خانم محبی چند سال پیش رفت، آقای صدر هم دیشب. وقتی خبر را خواندم یاد خاطرهء آن روز افتادم و فکر کردم راحت شد. چقدر حتمن این چند سال آخر را غصه خورده و دل‌تنگ بود...روحش شاد

Sunday, March 17, 2013

هیهات

زندگی... زندگی برمی‌دارد آدم را قرار می‌دهد در موقعیتی که تمام توهم‌هایش مثل برف برابر آفتاب تموز ذوب شود. زندگی پدرسوخته است.  می‌داند کی و کجا به چالشت بکشد که گریزگاهی نباشد، که نتوانی انکار کنی که بفهمی آنچه که می‌پنداشتی ذات سراب است...زندگی گاهی شوخیش می‌گیرد و نقاط ضعفت را به رخت می‌کشد گاهی بدتر، بی‌رحم می‌شود و چینی درخشان‌ترین تصورات آدمی از خودش را می‌شکند. کوتوله‌ای را فرض کن درون جانت که با خشم منتظر فرصت نشسته تا تو را در سطح خودش پایین بکشد و امان از وقتی که فرصتش را بدست می‌آورد- می‌بالیدی به پول در آوردن، مستقل بودن،دانش، زیبایی؛  به هر دستاویز لعنتی دیگر و کوتوله، زندگی، سرنوشت - هر چه که دلت می‌خواهد اسمش را بگذار - انگار که عشقش این است که این تصور درخشان تو از بودنت را به گند بکشد 
لحظهء مواجهه درد دارد. آن دم دشوار که می‌بینی نه فقط منجی نیستی که خودت اسباب دردسری، نه تنها راهنمایی از تو بر نمی‌آید که گمراه کننده‌ای...زندگی... زندگی بر‌می‌دارد تو را چشم درچشم می‌کند با ترسناک‌ترین کابوس‌هایت تا بدانی آن‌چه فکر می‌کردی هستی، نیستی؛ آنچه فکر می‌کردی نیستی، هستی
همین