Sunday, April 30, 2006

ترديد

واقعا نميدونم چی بنويسم؟چی بنويسم که برخورنده نباشه،خاطر عزيزی رو آزرده نکنه،اين قاب آبی سادم رو نکنه ابزار تسويه حساب و پيغام و پسغام رسوندن...واقعا نميدونم چی بنويسم يا اصلا باز هم بنويسم اينجا يا نه؟آذر ميگفت«کانتر وبلاگم که ميرسه به ۶۰۰ بازديد تعطيلش ميکنم و ميرم سراغ يه وبلاگ تازه».شايد آخر عاقبت اميرانه هم بايد همين باشه.تعطيل بايد گردد اين لانه فساد که نشود ساده دلان رو باهاش گول زد...اونم نه يکی بلکه يکی يکی...!


برای نوشتن مرددم.حرمتی داشت اينجا که الان انگار ديگه نيست...!


پی نوشت۱: شش خط نوشتم و شصت خط رو هم نوشتم و پاک کردم...اين نيز بگذرد!

Saturday, April 29, 2006

برای اميراحمدم که رنجيده است و دلتنگ

کمی از حالای تو کوچکتر بودم جان برادر!سال ۷۵ بود و ما هنوز محو همان پلاکارد بزرگ«به فيضيه دانشگاه ها خوش آمديد»روز ثبت نام بوديم.آهسته آهسته داشتيم باور ميکرديم که نه، انگار اگر نگذاريم عوضمان کنند خيلی هنر کرده ايم. عوض کردن دنيا پيشکش.سر کلاس با استاد تا بن دندان انقلابی که مدعی شيشه شکستن و سر شکستن در دانشگاه بود و همپالکی همين رييس جمهور فعلی سر سيد جمال الدين اسد ابادی بحثمان شد.مردک سيد جمال را رسانده بود به موقعيت بزرگ ترين مبارز تاريخ بشريت که من طاقت نياوردم پرسيدم که اين سيد جمال خودش گراند مستر سه لژ فراماسونری بوده و....باورت ميشود فردايش داشتم سين جيم پس ميدادم که اهانت کرده ای و...!نسل تو اين روزها را شايد يادشان نباشد همانطور که ما جز روايتی محو از دهه جهنمی شصت چيزی از نسل قبل ترمان نشنيده ايم.باور کن برای منکه دهه شصت را خوانده ام و شنيده ام و دهه هفتاد را چشم در چشم اين مناديان تحجر زيسته ام دهه هشتاد حتی در شکل فعليش کوچه های عريض تری داردبرای عبور رنگ و عشق و زندگی.


از صميم قلب باور دارم اينان رفتنمان را خواهانند.اينها يا نخبگانمان را چون مختاری و پوينده مثله شده و خفه ميخواهند و يا چون سياوش کسرايی و اسلام کاظميه بی ريشه و کفی روی آب، آن سوی مرزها در حسرت خانه پدری.به قول خودشان يا ميخواهند در ارس غرق کنند و يا در عرق!


اما من هنوز ميگويم بايد ماند و با ماندن و زندگی کردن خار شد در چشم اين نامردمان!به قول زنده ياد مشيری نگذاريم اين همهمه شوم زاغان و شغالان از خاطرمان ببرد که «اينجا ريشه در خاکيم و عاشق اين خاک اگر آلوده يا پاکيم»


اين شعر آخرت هم شاهکار بود!اينجور وقتها ازين که برادرت هستم احساس افتخار ميکنم.نفست حق مرد!

Thursday, April 27, 2006

همه سنت عليه مدرنيته

۱-مطمئنم حتی خود آقای احمدی نژاد هم حجم شديد واکنش ها رو عليه خودش بعد از صدور اجازه حضور بانوان در استاديوم ها پيش بينی نميکرد.۱۲۰ نماينده مجلس در گام اول اين مساله رو محکوم کردند بعد مراجع تقليد قم در مخالفت با اين امر تا صدور فتوی پيش رفتند و سرانجام آقای مصباح هم با فرستادن نمايندگانی نارضايتی شديدش رو به رييس جمهور گوشزد کرد.جدا از خود طرح که به نظرم در سکوت به فراموشی سپرده ميشه مساله مهم حد تحمل سنت و نمايندگان سنت در کشور برابر امر نه چندان سرنوشت سازی مثل حضور خانم ها در اماکن ورزشيست.وقتی حتی همين هم برتابيده نميشه پس وای بحال بقيه حقوق حقه ملت.اميدوار کننده ترين اتفاق درين بين اجبار سنت به بيرون اوردن دستکش مخملينش و نشان دادن مشتهای اهنينه.سنت در ايران هميشه بر روند حوادث تاثير گذاشته بدون اينکه به عرصه بياد و هزينه حضورش رو بپردازه.۲۷ سال بعد از موج سواری سنت بر يک پديده مدرن مثل انقلاب حالا لزوم تصميم گيری، چهره سنت و نمايندگانش در ايران رو عريان کرده و همين رو بايد به فال نيک گرفت.مدرنيته سرنوشت محتوم ملت هاست ويکی از دلايلی که ايران رو از رسيدن به اون محروم کرده،همين فرار سنت از رويارويی مستقيم و تلاش به استحاله تدريجی جريان مدرنه.هر جای جهان که سنت آشکارا جلوی مدرنيته ايستاده کاملا خشونت بار سرکوب شده و مدرنيته با خون و آهن راهش رو به جلو باز کرده-نمونه ترکيه عثمانی و کشتار سپاه ينی چری توسط نيروهای ارتش و يا ژاپن عصر ميجی و سرکوب سامورايی های حامی سنت به دست ارتش مدرن ژاپن و....حالا بايد اين شرايط رو که باعث آشکاری تسلط سنت برروابط اجتماعی و سياسی ايران شده به فال نيک گرفت:سنت قدم علم کرده و چراغ روشن به جلو مياد. اين يعنی آغاز پايان برای تسلط سنت !

Wednesday, April 26, 2006

پست اربعه

۱- يه وقتی يادم مياد دکتر قمشه ای تو يکی از سخنرانياش گفته بود:«ريشه همه مشکلات ادما از جهله،حتی وقتی از کسی عصبانی هستيم اگه دليل رفتارهای اون ادما رو بدونيم ديگه عصبانی و آزرده نخواهيم بود».تو موقعيتی هستم که مدام دارم خودم رو ميذارم جای کسانی که باهاشون روبرو ام و وقتی يه ذره تو موقعيتشون قرار ميگيرم احساس ميکنم نه تنها اتفاق عجيبی تو بعضی برخورد ها نيست بلکه تساهل و تسامح داره بيداد ميکنه چون خودم اگه تو اون موقعيت بودم تا حالا آدم ميکشتم


۲-خبر خوب هفته بازسازی سينما آزاديه.سينمای خاطرات،سينمای بوی پيراهن يوسف...!بايد از آقای قاليباف تشکر کرد که بعد از ۹ سال اين پروژه رو راه انداخت و از اقای احمدی نژاد هم ايضا که در دوران شهرداريش اونجا مسجدی،حسينيه ای،سقاخونه ای چيزی نساخت!!!


۳-آقای رييس رفتار ظريفی داره که مدام بهت يادآوری ميکنه تو کارمندشی و هر چقدر روابط دوستانست نبايد فراموش کنی که اون رييسه تو کارمند.بابتش ازش ممنونم،با اين کاراش مدام يادم ميندازه که برای کارمند بودن خلق نشدم!


۴-آقا جان!من ممکنه خرس يا کروکديل باشم اما به نظرم يه ذره برای سگ بودن زيادی درشتم فلذا درخواست ميگردد در انتخاب حيوانات انتسابی دقت لازم را مبذول داريد.


 

Monday, April 24, 2006

هوا را از من بگير،خنده ات را نه

اتفاقاتی هستند که وقتی رخ ميدهند انگار همه بار جهان بر دوش آدميست و اتفاقاتی هستند که وقتی به وقوع میپيوندند انگار ميشود همه بار جهان را به دوش کشيد.لبخند تو بی اغراق مصداق حالت دوم است.دلم برای شادی مسری صدايت تنگ شده بود بانوی من!


پی نوشت:عنوان، اسم مجموعه شعری از پابلو نروداست به ترجمه احمد پوری!

حيف از الپر

علی پيرحسين لو(الپر) :اين هفته از چند نفر مختلف از دوستان شنيدم كه يك حضرت آقايي كه اينجا تا توانست از نام جنبش دانشجويي نان خورد و حديث استخدام او در شركت تابعه بنياد مستضعفان و حقوق يك ميليون توماني و عروسي آنچناني‌اش شهره اهل مطلب در تهران است، برداشته...


دو سه روزيه که دارم اين جنجالی که علی پيرحسين لو با نوشتش در مورد علی افشاری راه انداخته پيگير ميشم.جدا از درست يا غلط بودن کلام-که در موردش حرف دارم-سبک برخورد اقای پير حسين لو با مساله بسيار زننده بوده که چون خودش در پست بعديش به اين اعتراف کرده با اون هم کار ندارم.گلايم از خودمون به عنوان ادمايی که لااقل خودمون رو روشنفکر فرض ميکنيم اينه که اخه چرا برای بررسی يه ادم به جای نگاه کردن به حرفش و نقد حرفش ميشينيم پيشينه و گذشتش رو بررسی ميکنيم؟بابا يه حرفی يا درسته يا نه،چکار به اجداد گويندش دارين.يادتونه در مورد تسلط افکار چپی به جنبش مدرن روشن فکری تو ايران نوشتم اين هم دقيقا از اثار نامبارک همون قضيست.ادم ياد تخريب شخصيت های استالينی ميفته وقتی بعضی ازين نقد ها رو ميبينه.افشاری هر چه که نباشه سابقه زندان انفرادی و هزار هزار مشکل مشابه داره که من خودم حتی فکر نکنم از پس تحمل يه روزش بر بيام مگه اينکه اقای پير حسين لو معتقد باشه علی افشاری به جای سلول انفرادی تو اوين مثلا در يکی از هتل های بنياد داشته حقوق ميليونيش رو خرج ميکرده!!!


پی نوشت ۱:اين بين بسی لذت بردم از واکنش همسر علی افشاری.چقدر عاليه که همسر ادم اينطور تو هر شرايطی کنار ادم باشه و کار که به بحران ميرسه بازي«من که گفته بودم»راه نندازه.


پی نوشت ۲:من صراحتا اقرار ميکنم علی افشاری برام شخصيت دوست داشتنيه و برای دفاع ازش يقه هم جر ميدم.اقلش برای من اينه که حتی يه تجمع دانشجويی رو در حدفاصل سالهای ۷۶-۷۸يادم نمياد که رفته باشيم و فحش خورده باشيم و کتک هم ايضا و علی افشاری کنار بچه ها نبوده باشه...پس همراه ميشم با همسرش هانيه و عرض ميکنم تولدتون مبارک آقای افشاری!

Sunday, April 23, 2006

شطحيات دلتنگی

ذهنم دارد غرق ميشود بين گردابی از کلمات و حس ها...همين طور ميروند و می آيند و مينويسمشان و پاکشان ميکنم...کارهای تلخی هستند که بايد انجام شوند.کارهای لعنتی هستند که بايد رو در رويشان بايستی.زخم های کوفتی هستند که مثل طوق لعنت هميشه به گردنت آويزانند!


يادم باشد من قويتر از مشکلاتم هستم.يادم باشد راه هزار فرسنگی هم با يک قدم شروع ميشود.يادم باشد خدايی هست جايی همين نزديکی ها!يادم باشد وسيع باشم و تنهاو سر به زير و سخت!


پی نوشت  سانچويی:قربون اون قواره مثل تخته سنگت برم ارباب يادت باشه پيشواز نکبت نيومده هم نری.راستی ارباب:تو خودت شير و پلنگی!تو خودت جوجه نهنگی!توی اين آوار الطاف!بشکنی مايه ننگی...