Wednesday, December 5, 2012

امیدواری

فرق می‌کند امیدواری با امیدواری.  وقت‌هایی هست که امیدواری آدم را به برهوت انفعال و بی‌حرکتی می‌کشاند و گاهی هم امیدواری خود بانی تکاپو و تلاش است و این دومی باید زمانهء ماست.  می‌دانم که روزگارمان سخت است، می‌دانم که نقد عمر گاهی به هیچ بر باد می‌رود در کنارش اما این را نیز می‌دانم که مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش و تحمل بی امید، ذره ذره جان دادن بی‌مزد است.ء
روزهامان تاریک است و خرما به صورت ابدی بر نخیل می‌نماید اما چون نیک بنگری پیک تغییر اندک اندک از راه می‌رسد، دیشب خبر خوشی در راه بود، این نوشتهء خشایار دیهیمی نماد خوشایند دیگری است. همچنان یقین دارم باید بود و مومن ماند به فردا و از این امید باید سپر ساخت برابر زمهریر زمستانی، برابر تهاجم تاریکی. امید اگر بانی حرکت نشود مرداب است، یاس اگر  کشندهء امید باشد تباهی. بعضی وقت‌ها، هیچ کاری که از دستمان بر نیاید هم، میتوانیم با اهریمن ناامیدی دست به گریبان شویم و نگذاریم این مه فلج‌کننده قلب ما و یارانمان را فرو دهد... به گمانم گاهی باید با چنگ و دندان امید را زنده نگه داشت و امیدوار بود که هر حرکتی به سوی فردا از این امید سبز ما برخواهد خاست. بیهوده نبود که شاملوی بزرگ می‌گفت نومید مردمان را معادی مقرر نیست

Thursday, November 29, 2012

بت‌من: آواز قو

برای لذت بردن از کتاب‌های کمیک و سوپرقهرمان‌هایشان باید کودک بود. کودک تفکر جادویی دارد، باور می‌کند و ایمان می‌آورد. او پدر را قوی‌ترین مرد و مادر را زیباترین زن دنیا می‌پندارد، جهان کودک نه با منطق که با تخیل سحرآمیز بارور شده، شکل می‌گیرد. هواداران سوپرهیروها کودکانی بزرگسالند که هنوز کودک درون قدرتمندشان تارک‌دنیا نشده و رهایشان نکرده... اینجا لذت مشروط می‌شود به بی‌منطقی و آغشته می‌شود با نادانی. عواطف و شهود سر بر می‌آورند و حواس و تفکر را زیر سوال می‌برند. فقط با همین نعمت تو باور می‌کنی سوپر من خلاف حس جاذبه پرواز می‌کند و بت‌من همیشه با شهود سرشارش بی‌منطقانه جایی هست که باید. اینجا برای لذت باید کمی نادان بود و به گمانم کریستوفر نولان دیگر بیش از آن درمورد بت‌من، شوالیهء تاریکی عزیزمان، می‌دانست که بتواند از آن لذت ببرد. حسم پس از تماشای فیلم این بود که نولان توسط انگارهء بت‌من به صلیب کشیده شده و در پی نجات و رهایی بود. حتی می‌توانم تخیل کنم که چطور وقتی با قهرمان خداحافظی کرد نفسی به راحتی کشید، اما برای من، ما، همهء کسانی که وقتی قارچ انفجار هسته‌ای را دیدند دختر یا پسربچه درونشان بغض کرد، برای ما کمیک‌بازها، دروازه لذت همیشه به برکت نادانی گشوده است... روزی روزگاری باز شیفته‌ای از راه می‌رسد و تلاش می‌کند با آفریدن جهانی متکی به قهرمان، درونش را امن کند و ما باز میهمان این خوان لذت خواهیم بود چرا که یقین داریم شوالیهء تاریکی باز خواهد گشت

Sunday, November 25, 2012

عاشورای 88

1- هزاران تن عاشورای هشتاد و هشت تهران را تا به عصر در خیابان‌ گذارندند تا گامی به سوی آزادی بردارند اما آنچه که آن‌روز تهران رخ‌داد بیشتر در مسیر انقلاب بود. برای اولین بار مردم معترض پاسخ نیروهای سرکوبگر را دادند و بازی شکار آهوی باتوم به دستان بدل به تقابل شد. کمی بیشتر از یک ماه بعد در راهپیمایی 22 بهمن جنبش سبز خیابان‌ها را به مخالفین باخت و  صفحه‌ای در تاریخ مبارزات مدنی مردم ایران ورق خورد و تمام شد
2- چه اتفاقی افتاد؟ آیا سبزها از خشونت فزایندهء حاکمیت ترسیدند؟ آیا تعطیلی چند روزه باعث کاهش تعداد معترضین شد؟ بر سر آن همه جمعیت دلاور عاشورا چه آمد؟ پاسخ به این سوال به گمان من تا حد زیادی روشن می‌کند اکنون سه سال پس از آن واقعه ما کجا ایستاده‌ایم
3- همان موقع فکر می‌کردم طبیعی‌است جنبشی شکل گرفته از طبقات متوسط برابر خشونت عریان، رو پنهان کند اما این استدلال توضیح نمی‌داد چرا همین مردم برابر خشونت نیروهای سرکوی در شش ماه حد فاصل خرداد تا دی سر خم نکردند. آنها حتی تسلیم ترس تجاوز و کهریزک هم نشدند. پس همهء پاسخ نمی‌تواند در بالاگرفتن دامنه خشونت توسط حاکمیت خلاصه شود. با این تفاسیر تنها اتفاق جدید در عاشورای 88 خشونت متقابل از سوی برخی فعالان جنبش سبز بود و من فکر می‌کنم کلید ماجرا همین است
4- داستانی است در متون یهودی منسوب به حضرت سلیمان. دو زن مدعی مادری طفلی می‌شوند. سلیمان نبی دستور می‌دهد با شمشیر طفل را به دو نیم کنند تا هر یک از زنان صاحب بخش از کودک شوند و مادر واقعی تاب نیاورده صحنه را خالی می‌کند. مقابله به مثل معترضین در عاشورای 88 جنبش سبز را میان دوراهی ترک خیابان‌ها یا اقدام به خشونت قرار داد و به طرز غریبی ناخوداگاه جمعی ملت تصمیم گرفت میان این دو، ترک صحنه را انتخاب کند. حامیان جنبش سبز همان مادر واقعی روایت سلیمان نبی بودند
5- به تجربهء لیبی و سوریه نگاه کنید. یکی آماج دخالت نظامی بیگانه و دیگری دستخوش برادرکشی خونین با بیش از چهل هزار کشته. حواسمان بود یا نه در عاشورای 88 به سمت لیبی و سوریه می‌رفتیم و غریزهء بقا مانع ما شد که تجارب خونین سالیان نخست دههء شصت هنوز زنده پیش روی ماست. ‌قبلن هم گفته‌ام ما سالها از جهان اطرافمان پیشیم و کوله‌بار تجربه‌ای داریم که در مقاطع حساس مانع بروز فاجعه می‌شود: بزنگاه‌هایی مثل عاشورای 88

Friday, November 23, 2012

از قلب‌ها و تاریکی‌ها

قلب یک کهکشان است. گاهی پر نورترین ستاره در میانهء این کهکشان می‌میرد و جایش را سیاه‌چاله‌ای قدرتمند و قادر به بلعیدن هر چیز می‌گیرد. حفرهء سیاه دیگر برای همیشه آنجاست با جاذبه‌ای نیرومند که هر نوری در اطرافش را جذب و تاریک می‌کند.ء
زمان‌هایی هست که فقدانی در دل آدمی سیاه‌چاله می‌سازد، عزیزترین چیز یا کس، همان که بودنش به زندگی معنا می‌داد می‌میرد یا بدتر از آن می‌رود و نور زندگی به‌سان براده‌های آهن که توسط آهن‌ربا بلعیده می‌شوند در حفرهء سیاه ناشی از این اتفاق محو و ناپدید می‌شوند. ء
شاید ندانی که قلب جاودانه است و حفرهء سیاهش هم. تا وقتی که زنده‌ایم ما با این سیاه‌چاله طرفیم. تاریکی صلبی که درمان شدنی نیست، شوربختانه نور هرگز به آن فضا بر نمی‌گردد. از من اگر بپرسی برایت می‌گویم رسالت زندگی هر آدمی در این است که راه درست زیستن، راه کنار آمدن با آن حفرهء تاریک را بیاموزد. یعنی یاد بگیرد چطور در باقی عمرش مومن به نور بماند و شور زندگی را حفظ کند با وجود سیاه‌چاله‌ای در میان قلبش؛ قلبی که یک کهکشان است

Tuesday, November 20, 2012

خشم

گاهی خشم صاحب من می‌شود. انگار کن که گردبادی تازیانه زده باشد بر دریا و ستونی از آب ویرانگر و سرکش، بودن را به چالش بکشد.  این وقتها بی‌منطق می‌شوم بشکهء باروتیم در انتظار انفجار و وای به حال خدازده‌ای که در این احوال مصاحب من باشد... ظهر چنان خشمگین شدم که می‌توانستم آدم بکشم. مقصر در دسترس نبود و دیدم که چقدر غیر منصفانه است این شرایط را ادامه دادن. شرکت را تعطیل کردم، بچه‌ها را فرستادم خانه و الان مثل کوه آتشفشان نشسته‌ام اینجا در انتظار مقصر...چه عشرتی کنیم با هم

Tuesday, November 13, 2012

جهان به مثابه مادر

در من نیاز  سرکشی هست برای مورد مادری واقع شدن. برای اینکه از من مراقبت شود. گاهی خودم را می‌بینم که باز همان ‌ کودک ترس‌خورده‌‌ام که به جهان دخیل بسته تا مادرش زودتر پیدا شود. بی‌رحم و خودخواهم این وقت‌ها، متوقع و تلخ.
در من بالغ هوشیاری هست که تازگی‌ها یادگرفته مچ آن کودک طلبکار مادرخواه را بگیرد. بشناسدش و ببیند که چگونه گاهی وادار می‌شود بار زخم نخستین را بر شانهء دیگری آوار کند: مرا ببین! مرا بشنو! مرا بخواه؛ فارغ از اینکه خودت چگونه‌ای: آبادی یا ویران، بی‌قراری یا برقرار
وقتی این حس طغیان می‌کند همکار، شریک، معشوق، دوست همه و همه باید به مثابه مادر مرا تر و خشک کنند والا جیغ است گریه؛ کژخلقی و خشم. قبلن تسلیمش می‌شدم، بعدترها یاد گرفتم دور شوم و این روزها کم‌کم بلدم برایش مادری کنم. می‌بینمت، می‌شنومت‌، می‌خواهمت و بعد ناگهان آن چنبرهء ترسناک مانند مه در معرض آفتاب محو و ناپیدا می‌شود و من آزادم... چه تلخ بود آدمی اگر نبود این آزادی

Monday, November 12, 2012

دشمنای قدیم

به گمانم دشمنی هم باید آداب داشته باشد. خصومت نباید بهانه‌ای برای بی‌شرافتی باشد. آدم‌هایی بوده‌اند که بدم را خواسته‌اند و بدشان را خواسته‌ام و دروغ به هم نگفته‌ایم، دشنه را پشت لبخند پنهان نکرده‌ایم و این شرف دارد. بدخواه باشرف سگش می‌ارزد به مثلن دوست ترسوی بی‌وجود که در رویت می‌خندد و پنهان سنگ جمع می‌کند برای ضیافت سنگسار تو...خوش به آدمی که دوست و دشمنش ، سرشان سواست از هم و دشمنش باوجود است. خوشا به او