Saturday, May 9, 2009

تثلیث تلخ

١-تا صبح کابوس دیدم.بیدار شدم،فکر کردم به همه این هفت هشت ماهه،به ای بمیری امیرحسین که انقدر مزخرف شده ای،به دوست عزیز نادیده ام ح.الف،به خلایق هر چه لایق،به خاک تو سری خودم که هنوزم می شود روی یک انگشت مرا چرخاند...تا صبح فکر کردم،فارغ شدم،گرفتار شدم،حرص خوردم و...در تمام مدت این شب نیلوفری،چند فقره پشه ماده مدام داشتند به من تجاوز به عنف می کردند که اینجانب از همین تریبون مقدس مراتب سپاس خود را به ملکه پشه ها اعلام می دارم:واقعن لطف فرمودید یک وقتهایی حواسم را پرت کردید.


٢-نویسنده معزز وبلاگ تلخ مثل عسل،صاحب کمربند مشکی در امور عاطفی،مبتکر تز چگونه با پایان یک رابطه عاطفی کنار بیاییم،مثل خر در گل گیر کرده است.هر چه بر سر و مغز خودمان می کوبیم که پدر جان!تمام شد،تمامش کن برود پی کارش،نمی شود که نمی شود.یعنی یک وقت هایی خوب خوبیم ولی ناگهان ذات اقدس ملوکانه مان را خفت شده میابیم:چیزی در مایه های سیستم زوج و فرد....اصلن به خداوندی خدا انقدر اوضاعم مضحک شده که الان یک لحظه از بیرون به خودم نگاه کردم و خنده ام گرفت:این دیگر اسمش دوست داشتن نیست،مسخ شدن است.


٣-اما به روح امام قسم،من بیرون خواهم کشید از این ورطه رخت خویش.هر کاری بلد بودم انجام دادم و نشد،باختم به چیزی قوی تر درون خودم پس باید قوی تر و دانا تر شوم برای حل این ماجرا...اروین یالوم در کتاب«وقتی نیچه گریست»شرحی از روبرویی بروئر؛استاد روانشناسی فروید؛ و نیچه داده و اشاره خیلی مختصری به تلاش نیچه برای پایان دادن به فرافکنی بروئر کرده است.دیشب به فکرم رسید احتمالن برای حل مساله خودم بتوانم همان روش نیچه را به کار بگیرم.فکر کنم یکی از هیجان انگیز ترین ماجرا جویی های زندگیم شود.نتیجه روش فوق در صورت ثمر دهی در همین مکان به اطلاع حضار خواهد رسید


پی نوشت:در این میانه من فقط از یک نفر به حد مرگ عصبانیم،آن هم خودمم.گفتم که قصه من آدم بد نداشت اما آدم خل چرا...رسمن به مرحله خل وضعی عروج فرموده ام!

10 comments:

  1. دختر فروردینMay 9, 2009 at 6:38 AM

    باید فراموشکار شدن را تمرین کرد.

    ReplyDelete
  2. هیچ حرفی برای گفتن نیست به جز اینکه کاش زودتر تمام شود تا دیگر از این تثلیثهای تلخ ننویسی

    ReplyDelete
  3. رضا قاری زادهMay 9, 2009 at 6:57 AM

    من نیچه را خیلی می پسندم امیر ولی حرفم هنوز یکیه. توی روابط عاطفی آدم باید خودش صاحب سبک باشه . سبکی که با توجه به تمام توانائیها و ناتوانیهای روانی ، اجتماعی ، فرهنگی ، جغرافیایی ، تاریخی وووو خودش به اون رسیده باشه . قبلاَ تو وبلاگم نوشته بودم بایدتوی رابطه هامون زبان اختصاصی خودمون را داشته باشیم وگرنه هیچوقت نمی تونیم بگیم ما عشق را تجربه کردیم . تو اون شرایط عاشق رابطه ی ما میشه ملغمه ای از افکار و نظریات فلاسفه ، روانشناسان ، ادبا ، جامعه شناسان و افراد دیگر . امیر من هنوز میگم مهم رسیدن به نقطه ایست که راه خودمون را به سبک خودمون بریم . راه امیر ، راه رضا ، راه عرفان  ، سبک امیر ، سبک رضا ، سبک عرفان وووو

    ReplyDelete
  4. فراموش که نمیشه هیچ وقت به نظرم..فقط بی حس می شه آدم نسبت بهشون..

    ReplyDelete
  5. در باب این بحث حاج رضا  شما، بنده به حد میانه ای از این دو متد اعتقاد دارم... یعنی این درست که من هم مثل رضا به زبان اختصاصی و سبک فردی در روابط یا سایر شئونات زندگی معتقدم اما اساسا برای رسیدن به این زبان شخصی گذر از جاده ی فلاسفه و ادبا فکر کنم ما رو به بهترین سر منزل برسونه اصلا بر طبق نظریه ی ارسطو زندگی سراسر تقیلد است و اساسا چه کسی برای تقلید بهتر از فلاسفه و عرفا....

    ReplyDelete
  6. ضمن اینکه پاره ای از تعابیر ادبی این پست بدجوری به دلمان نشست ارباب...

    ReplyDelete
  7. در این ایام به شما شنیدن آلبوم 88 حضرت "بنیامین" پیشنهاد میگردد که بسی با حال و هوای شما همخوانی دارد:))) اما از شوخی گذشته عشق منه بعضی ترانه های این آلبوم88

    ReplyDelete
  8. چه شیرین تلخ می نویسی ! درست مثل خود زنبور. بقول زویا پیر زاد آی می فهممت.
    در ضمن کتاب چنین گفت زرتشت نیچه هم بدک نیست :
    به سراغ زنها که می روید شلاق را فراموش مکن.

    ReplyDelete
  9. دقیقا ارباب.. قرار نیست چرخ رو از اول اختراع کنیم، قرار هم نیست یک تنه در فضا به فکر گرفتن پنچری چرخ سفینه ی آرمسترانگ باشیم

    ReplyDelete
  10. راستی کتاب " مهمان ناخوانده / اریک امانوئل اشمیت " رو خوندی ؟ من وقتی می خوندمش یاد تو می افتادم . نه اینکه شخصیت کسی توی اون کتاب مثل تو باشه . نه . اما یاد یونگ می افتادم و طبعاَ یاد تو .
    اگه نخوندی ؛ بخونش .  

    ReplyDelete