Monday, October 26, 2009

در ستایش خودم

آن سال هایی که همه پسر بچه ها داشتند با آچار فرانسه و پیچ گوشتی بازی می کردند و کشف و شهودشان در جعبه ابزار پدر تمامی نداشت یا عشق نشستن پشت فرمان ماشین ابوی معزز بودند و می نشستند و بعله...دقیقن در همان سال ها معلوم نیست من مشغول خوردن چه شکری بوده ام؟


می شود ماجرا را ساده کرد و گفت آقا جان پدر من نه جعبه ابزار داشته نه در سنین رشد من ماشین. اما این برداشتن بار سنگین مسوولیت از روی دوشم است و افاقه ای نمی کند. حالا تقصیر من یا پدرم هر کدام، اینجانب در عنفوان سی و دو سالگی تبدیل به موجودی شده ام که پیچ هم می خواهم باز و بسته کنم باید زنگ بزنم به تعمیر کار و از رانندگی هم همان به قدر کفایت برای جابجا شدن از دستم بر می اید که آن هم حتی المقدور از زیرش در می روم.


چرا الان دارم افشاگری می کنم؟ چون هر که حالا چشمش به جمال ملوکانه ما روشن شود فکر می کند این حقیر با ببری پلنگی شیری دست به گریبان شده ام از بس که تمام دست و بالم زخم و خراشیده است. حالا همه ی ماجرا آن بود که من دیشب سعی کردم  با استفاده از پدیده ی پیچیده ای به نام اچار فرانسه یکتنه و بدون یاری جستن از کسی، لوله های مرکزی گرم و سرد شوفاژ را بگشایم. گشودم و اب بالا زد و دست خراشیده شد و خون آمد و مصیبت کشیدم تا حل شد...یک همچین شاهکاری هستم من!


پی نوشت سانچویی: ارباب این متنو از اونجایی که گشودی و آب فلان و اینها، یه بار دیگه بخون. یه کمی بی ناموسی نشده؟

6 comments:

  1. مسعود رازقیOctober 26, 2009 at 8:29 AM

    سلام.
    خسته نباشید.
    تبریک میگم وبلاگ بسیار جالب و متنوعی دارید.
    راستش خیلی دوست دارم لینکتون کنم.
    اگه شما هم مایل به تبادل لینک هستید منو با اسم و فامیلم لینک کنید و ضمنا بفرمایید با چه اسمی لینکتون کنم.
    موفق و پیروز باشید همیشه.
    یا علی مدد، در پناه حق.

    ReplyDelete
  2. 1- جوابتان به مسعود بسیار مورد پسند واقع شد.
    2- ای بابا سخت نگیر بالاخره توی این عصر تکنولوژی که همه چی هوشمند شده تعمیر کارای قدیمی هم باید نون در بیارن دیگه!

    ReplyDelete
  3. آی آمان. حالا یه نفرم که ذهنش منحرف نباشه سانچو نمیذاره.

    ReplyDelete
  4. درکت می کنم امیر

    ReplyDelete
  5. به سانچو بگو بجای این حرفاا کمکت کنه.,

    ReplyDelete
  6. با حال بود.
    مرسی

    ReplyDelete